میگفت زمانی که بیست و یک ساله بوده با همسرش رفته اند تا کارتهای عروسی شان را بدهند. به سرشان زده تا کمی آب تنی هم کنند و داماد غرق شده است!گفت دوازده سال از آن زمان گذشته است اما هنوز نتوانسته با فردی جدید وارد رابطه شود.سعی میکنم خودم را جای او بگذارم در چند دقیقه مرد تو، تمام آرزوها و آینده ات از دست برود، تصورش هم طاقت فرساست چه رسد به خودش.میگفت فراموش کرده و این که دیگر به این دنیا دلبستگی ای ندارد آنقدر که اگر همین لحظه بگویند باید برود آماده است. به خودش نگفتم اما مسئله برایش همان گونه که میگفت حل نشده بود، او مردش را فراموش نکرده و دست از دنیا نشسته است، او خودش را فراموش کرده و دنیا را رها کرده است. 577...