594

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

وقتی نوجوان بودم خیال میکردم بیست سالگی خیلی مهم است. این که وارد دومین دهه زندگی ات شوی یعنی دیگر بزرگ شده ای هرکاری از تو برخواهد آمد ناسلامتی بیست ساله شده ای.آن زمانها خیلی خیال پرداز بودم و نقشه ها داشتم برای آینده، برای تک تک روزهای بعد از بیست سالگی، برای قله هایی که باید فتح میشد. بیست ساله شدم و آن سال جزء بدترین و تلخ ترین سالهای عمرم بود،گذشت. احساسات و رویاهای کودکی و جوانی به بزرگسالی منتقل شد یک روز کف بینی در خیابان خط عمرم را گرفت و گفت قبل از سی سالگی میمیری! نمردم، سی ساله شدم و نمردم اما به هیچکدام از آن آرزوها و رویاها هم نرسیدم. نه شدم آنکه آنها میخواستند و نه آن کس که خودم میخواستم، شدم یک بلاتکلیف در این دنیا. شاید این همان نشان مردن باشد شاید من هم قبل از سی ساله شدن مرده ام و خودم خبر ندارم. میشود دیگر که مرده باشی اما هر روز از خواب بیدار شوی و با آدمها حرف بزنی و کار کنی و هر شب بخوابی و غذا بخوری اما مرده باشی.

چند سال پیش یکی از دوستان مطلبی نوشت اندرباب دهه سوم زندگی. آن زمانها از او پرسیدم سی سالگی چه حسی دارد؟ گفت: بی حسی. گفت از یک جایی به بعد دیگر هیچ حسی به روزها و نزدیک شدن اش به روز مثلا تولدت نداری، نه که فراموش کرده باشی چه روزی ست نه کاملا به خاطر داری اما دیگر روزشماری نمی کنی برایش انگار آن روز هیچ فرقی با دیگر روزها ندارد. دیگر به تبریک گفتن و نگفتن آدمها حساس نیستی، به هدیه دادن و ندادن حتی دیگر برایت مهم نیست اصلا یادشان هست یا نه. من فکر میکنم حتی اگر کلا فراموش کنند و یادشان نباشد هم بهتر است.

577...

ما را در سایت 577 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 218 تاريخ: چهارشنبه 1 خرداد 1398 ساعت: 18:48

صفحه بندی