592

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

از سر کوچه که آمدم دیدم با دو نفر بحث اش شده یکی هم سن و سال خودش و دیگری بزرگتر. قدم هایم را سرعت دادم تا بفهمم چه شده، ماجرا گذشت. داخل خانه او میخندید و سر تکان میداد. گفتم: چرا میخندی؟ گفت: میدانی جوری ایستاده بودی که بین ما فاصله ایجاد کرده باشی حواست بود خودت را سپر من کرده بودی؟ گفتم: خب که چه؟ گفت: حالا من قدم از تو بلندتر است حتی از تو سنگین تر هم هستم میتوانم مواظب خودم باشم. گفتم: تو نمیفهمی، مهم نیست چند ساله باشی، قدت چقدر باشد یا حتی قوی ترین آدم دنیا باشی من همیشه خواهر بزرگترت خواهم بود این همیشه وظیفه من است که مواظبت باشم. او باز هم نگاهم کرد و لبخند زد، شاید از نظر عقلی راست میگفت اما این چیزی را تغییر نمیدهد.

577...

ما را در سایت 577 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 229 تاريخ: چهارشنبه 1 خرداد 1398 ساعت: 18:48

صفحه بندی