میپرسد: سرحالی؟ آماده و سر ذوق برای یک شروع جدید؟ گفتم هستم اما به خودم و حرف ام مطمئن نیستم. به همه گفتم که این آغاز را میخواهم این پله بالاتر، یک شروع جدید، این کوچ را اما در اعماق وجودم میترسم از بودن در شهری که هیچ کجای آن را نمیشناسم از بودن با آدمهای جدید و از شکست و سرافکنده شدن آدمهایی که برای من مهم هستند. اسباب و وسایل ام جمع کردم و آمده ام به شهر هزار رنگ به شهری که برای هر کس معنایی دارد و حالا از اضطراب فردا نمی توانم بخوابم.خدا کند آخرش خوب تموم شود.
پ ن: شروع ماجرا که خوب نبود! خدا آخرش را بخیر کند!!
577...ما را در سایت 577 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 113